سلام
دلخوشیم این بود در تنگ بلور افتاده ام
کی خیالم بود از دنیام دور افتاده ام
مادرم میگفت شیرین است دنیا باز من
گریه میکردم چرا در اب شور افتاده ام
صبح با لبخند بر میخواستم وقتی شبی
خواب میدیدم که جایی توی تور افتاده ام
آرزوهایم ولی پیدا نشد در تنگ تنگ
تازه میفهمم که از دنیام دور افتاده ام

نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 13:28  توسط حسین حاجی هاشمی
|