تبليغاتX
او مال من نبود...!
 
 
سلام

بچه که بودم قرار بود وقتی دستم به کلید برق اتاق رسید بابام واسم دوچرخه بخره

اما وقتی دستم به کلید رسید که اون به اسمون رسیده بود

 

پای دیوار

خواب دوچرخه می دیدم

دستم به کلید نمی رسید

می خندیدی

بدم می آمد

 

حالا

حاضرم تمام دوچرخه های جهان را بدهم

تا

کوتاه تر از کلید برق باشم

  نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 20:3  توسط حسین حاجی هاشمی  | 
سلام

امروز با چندتا کار سپید کوتاه در خدمتم

 

دیر می رسم

              مثل همیشه

دورت را گرفته اند

گلم را پنهان می کنم

فاتحه ای می خوانم و بر می گردم

 

....................................................................

کاش ماهیها می دانستند

زاینده رود

هیچ وقت به در یا نمی رسد

 

.....................................................................

خونم را هدیه نمی کنم

نه

غیرتم اجازه نمی دهد

در رگان دیگری باشی

.....................................................................

خاطراتم

             حلقه

                     حلقه

دود می شوند

قلیانها

بی توطعم دیگری دارند

 

  نوشته شده در  شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 13:17  توسط حسین حاجی هاشمی  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM