بچه که بودم قرار بود وقتی دستم به کلید برق اتاق رسید بابام واسم دوچرخه بخره
اما وقتی دستم به کلید رسید که اون به اسمون رسیده بود
پای دیوار
خواب دوچرخه می دیدم
دستم به کلید نمی رسید
می خندیدی
بدم می آمد
حالا
حاضرم تمام دوچرخه های جهان را بدهم
تا
کوتاه تر از کلید برق باشم
امروز با چندتا کار سپید کوتاه در خدمتم
دیر می رسم
مثل همیشه
دورت را گرفته اند
گلم را پنهان می کنم
فاتحه ای می خوانم و بر می گردم
....................................................................
کاش ماهیها می دانستند
زاینده رود
هیچ وقت به در یا نمی رسد
.....................................................................
خونم را هدیه نمی کنم
نه
غیرتم اجازه نمی دهد
در رگان دیگری باشی
.....................................................................
خاطراتم
حلقه
حلقه
دود می شوند
قلیانها
بی توطعم دیگری دارند
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|