تبليغاتX
او مال من نبود...!
 
 
سلام 

تا بپیچد در هوایش ها ی های کهنه ام

شانه میخواهم برای بغضهای کهنه ام

آه !من پیغمبر افسانه ی نیلم ولی

در میان مارها گم شد عصای کهنه ام

بسکه از این راه خاکی رفته ام پابوس ماه

مانده روی دوش دنیا رد پای کهنه ام

کاش چشمانت خدای تازه ی من میشدند

تا نمی ترسیدم امشب از خدای کهنه ام

بار ها پرسیده ام از خود دلیل عشق را

پاسخی هستی برای این چرای کهنه ام

باز میخندی به روی دشمنانم بی دلیل

باز میپاشی نمک بر زخمهای کهنه ام

من از اول آخر این داستان را خوانده ام

نیست پایان خوشی بر ماجرای کهنه ام

 

  نوشته شده در  پنجشنبه هفتم دی 1385ساعت 10:21  توسط حسین حاجی هاشمی  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM