تبليغاتX
او مال من نبود...!
 
 
 با سلام این بار با چند تا رباعی خدمتتان هستم  البته این رباعیها اولین رباعیهای این حقیر است        

 

کی عاشقی ایمرد خجالت دارد

عشق است نیاز به جسارت دارد

بر خیز بپر نترس زخمی بشود

این ماه به پنجه تو عادت دارد

 

....

عمریست که هر روز تو را آماده ست

در راه تو ای عشق سر و جان داده ست

یک عمر برای تشنگان آب آورد

این مشک که در پای فرات افتاده ست

...

برف آمد و ناگزیر شد کوه از برف

بارید چنان که سیر شد کوه از برف

یک عمر جوان بود و جوانی میکرد

یک لحظه گذشت پیر شد کوه از برف

 

 

 

  نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم دی 1384ساعت 19:56  توسط حسین حاجی هاشمی  | 
سلام

خوشحالم که بعد از یک غیبت طولانی در خدمت دوستان هستم . امیدوارم از نظراتتان محرومم نکنید .

و اما یک غزل

این بار می آیی زبانم را ببندی

با بوسه ای شیرین دهانم را ببندی

وا می کنی چشمان سبزت را دوباره

تا سفره ی زرد خزانم را ببندی

ای کاش مشتی دانه در دامت بپاشی

ای کاش راه آسمانم را ببندی

کافیست پلکی روی هم بگذاری ای زن

تا این که درهای جهانم را ببندی

باید بیایی دست هاشان را ببرّند

شاید زبان دشمنانم را ببندی

یک عمر واکردم دهانم را به شکوه

این بار می آیی دهانم را ببندی

 

تا درودی دیگر بدرود......................

  نوشته شده در  شنبه سوم دی 1384ساعت 20:49  توسط حسین حاجی هاشمی  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM